خورشید خانم خونه ما ؛  پارمیس

خورشید خانم خونه ما ؛ پارمیس جان تا این لحظه 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن دارد

سفر به شمال

سلام و صدتا سلام به دختر نازم. مامانی نمیدونم بعد از چند ماه تاخیر چجوری این پستت رو بذارم.

از یه طرف عکسهای سفرمون به شمال که شهریور ماه بود رو دو سه ماهی هست که آپلود کردم و این پستت نصفه نیمه آماده بود. ولی چند وقت که لب تاب مشکل داشت و بعدشم من خیلی وقت کم می آوردم.نشد این پست رو بذارم. از طرفی هم نمیدونم بعد از این همه تاخیر دوست داشتم خبر جدید بنویسم. ولی حالا که وارد زمستون شدیم این پست تابستونی رو داشته باش قول میدم از این به بعد زود زود بیام پست بذارم.

خب دیگه بعد از چند ماه دوری از پیج مثل دانش آموزی که بعد از تعطیلات تابستون میره مدرسه و اوایلش هنوز روی غلطک نیوفتاده . منم سختمه که درست حسابی واست بنویسم.


روز اول _ ساحل بندر انزلی


ساحل گیسوم. این کلاه رو هم اونجا خریدی


باز هم ساحل بندر انزلی


یه روز بارونی. وای که چه هوای مطبوعی بود. رفتیم تو آلاچیق های محوطه هتل و واستون کتاب خوندم


 


لاهیجان. خیلی خیلی شهر دوست داشتنیی بود و خیلی خوش گذشت


تله کابین لاهیجان


اینم نمای زیبای روبروی هتل


مسیر قلعه رود خان. که متاسفانه به خاطر اینکه قبلش بارندگی شده بود و مسیر لغزنده بود. وقتی نصف مسیر رفتیم برگشتیم و نتونستیم قلعه رو ببینیم.چون پاهای کوچولوی تو هم خسته میشدن و هم خطر لغزش داشت. پارسا خان هم که بغل بابا حسابی حال میکرد. البته تو هم شکایتی نداشتی و دوست داشتی تو جنگل باز بریم بالا ولی برگشتیم. ایشالا تو یه فرصت دیگه میبینیم.


روز آخر سفر -- ماسوله

 

 

خب دختر ناز مامان ببخش اگه پستت این همه دیر شد و خیلی با حوصله ننوشتم.


تاریخ : 08 دی 1393 - 01:55 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1215 | موضوع : وبلاگ | 14 نظر

جشن شکوفه ها

سلام گل همیشه بهارم

سلام عمرم، جونم ، نفسم...

مامانی رو ببخش یک هفته است میخوام عکسهای جشن شکوفه هاتو واست بذارم ولی هم خیلی با کمبود وقت مواجه ام! هم اینترنت یاری نمیکرد و عکسها آپلود نمیشدن! آخر هم نشد که چند تا عکسی که خیلی دوستشون دارم رو آپلود کنم ولی هروقت تونستم به این پست اضافشون میکنم.

 

صبح روز دوشنبه 31 شهریور از زیر قرآن ردت کردم و صدقه گذاشتم ، تا به امید خدا واسه ی اولین بار به دبستان بری.

با کلی ذوق و هیجان رسیدیم به مدرسه و معاونتون بردت تا بری توی صف. مادرها پشت در حیاط اولی بودن. من همراهت تا اون یکی حیاط اومدم و ازت یه عکس تو صف گرفتم.

بعد اومدم پیش مادرهای دیگه و از پشت شیشه نگات میکردم که اومدید توی سالن و روی صندلیهاتون نشستید تا برنامه هاشون شروع بشه. حسابی سرحال بودی و با دوستای پیش دبستانیت مشغول حرف زدن....

ناخوداگاه اشک از چشمام سرازیر شد......

که کلی بقیه بهم خندیدن!!

بعدش ما هم اومدیم داخل و برنامه ی نمایش (درضمن واسه ی نمایشهای عروسکی بچه ها و مربیهای کانون پرورش فکری اومده بودن که خیلی از دیدنشون خوشحال شدی. حتی نمایش اول با اینکه همه لباس عروسکی پوشیده بودن ولی از صداشون شناختی و میخواستی بری بغلشون کنی!!) و سرود و دادن هدیه و گل و پذیرایی کیک که تموم شد همه ی بچه ها رفتن روی کاغذ دورتا دور سالن نقاشی کشیدند

و بعد هم ماجرای گم شدن پارسا و گرفته شدن حال ما دوتا و ......

پارسا رو که پیدا کردیم واسه ی اینکه حال و هوات عوض بشه گفتم بریم چندتا عکس ازت بگیرم که البته باز هم خیلی حوصله نداشتی! درضمن دیگه از بادکنکها و گلهای تزیینی هم خبری نبود و بچه ها همه رو از سقف و در و دیوار کنده بودن!! خخخخخخ

 

باز هم واست آرزوی موفقیت میکنم عزیزم همراه با سلامتی و شادی همیشگی

 

پیش آرامش چشمات ، زندگی یه جور دیگه است

منم و قشنگیهای حس یک عشق مقدس


تاریخ : 07 مهر 1393 - 00:15 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1168 | موضوع : وبلاگ | 29 نظر

حال و هوای عجیب من و نامه ای به دخترم

 

 

امشب عجیب استرس و بغض دارم . فردا اولین روزیه که پرنسس نازنین من وارد دبستان میشه.(البته فردا فقط جشن دارید)

هرکاری کردم که زودتر بخوابم نشد که نشد....

اصلا نمیدونم این ترس و بغض و اشکی که توی چشمام حلقه زده بخاطر چیه؟!!

{امشب زود خوابیدی و گفتی میخوام زود بخوابم آخه فردا خیلی باید مشق بنویسم. (خیلی وقت پیش یه دفترچه خاطرات و چندتا خودکار ژله ای واست خریده بودم.) گفتی میخوام زودتر بتونم با خودکارم توی دفترم خاطره بنویسم. قربونت برم که اینقدر ذوق نوشتن داری. همینطوری هم خیلی وقتها واسه ی من نامه مینویسی چقدر دوست داشتنی اند این نوشته ها.... وقتی توی بیشتر کلمه ها فقط حروف رو بدون اینکه بهم وصل باشند میبینم قند توی دلم آب میشه}


حالا امشب من واست یه نامه مینویسم که در سالهای بعد حرف دلم رو بخونی


سلام، دخترِ نازنینم!

میدانم حتما سرت خیلی شلوغ است. تو هم مانندِ دیگر دختران، احتمالا به دنبال موفقیتی. داری درس می‌خوانی شاید.

شاید در تلاش برای رفتن به دانشگاه مورد علاقه‌ات هستی و یا به دانشگاه و مدرکِ بالاتر فکر می‌کنی. یا شاید در تلاش برای بدست آوردن مدال ورزشی یا فلان جایزه ی نقاشی و شاید موسیقی و .....

 میدانم که سرت خیلی شلوغ است! حسابی داری درس می‌خوانی. اما لابه‌لایِ ورق زدنِ جزوه‌‌هایت، فرصتی که پیدا شد، نامه‌ی من را هم بخوان. شاید درسی هم باشد که فراموش کرده باشی، شاید واحدی هم باشد که نگذرانده، یا کتابی که نخوانده‌ باشی.

همینطور که در انتظارِ شاهزاده‌ی زیبایت، سوار بر اسب سفیدی، لطفا کمی هم به من وقت بده.

 

دخترم:

هیچ‌گاه غرق در روزمرگی‌های خودت نشو. گاهی لازم است، سر از جزوه‌هایت برداری، و اجازه ندهی روزمرگیِ دنیا تو را به سمتی ببرد که دیگران می‌خواهند. ببین از مدرک بالاتر چه می‌خواهی، از جایگاه بالاتر، از پول و احترام بیشتر. همینکه تحسین دیگران را داشته باشی و برایت دست تکان دهند و تو بر خود ببالی و لبخند‌های مصنوعی بگیری و تحویل‌شان بدهی، کافیست؟!

عزیز دلم، هر چه طبلی تو خالی تر باشد، صدایِ بیشتری را به گوش می‌رساند. صدایِ بیشتر و توجهِ بیشتر آدم‌ها، می‌تواند نشانی از تهی بودن باشد.

طبلی نباش که صدایت برود تا دوردست‌ها. نوایی باش، آهنگین، که آوازه‌ی زیبایی‌اش، همه را به پشتِ دربِ خانه‌ات بکشاند، از آن دوردست‌ها.

نه که از مسیرت منصرف شوی، تا می‌توانی یاد بگیر. به جز درس، همیشه کتاب بخوان.

تعدادِ کتاب‌هایی که خوانده‌ای و اینکه اسم چندتا نویسنده را می‌دانی و فلان کتاب را چه کسی نوشته و کدامشان نویسنده‌ی محبوب توست، فقط به دردِ پُز دادن می‌خورد. واژه‌هایش را مثلِ یک سوپ سر بکش و با جانت درآمیز. بدان یک کتاب، حتی فقط یک جمله‌ی یک کتاب، می‌تواند زندگی‌ات را برای همیشه تغییر دهد.

در کنارش اما، درس‌های بزرگ‌تری از زندگی را بیاموز و هیچوقت این را فدایِ آن یکی نکن. و همواره به یاد داشته باش، که بزرگ‌ترین آدم‌هایی که زمینِ ما به خود دیده، تحصیلات نداشتند. گاهی، خواندن و نوشتن هم نمی‌دانستند. و هیچ‌وقت فراموش نکن، بزرگ‌ترین درس‌های زندگی، نه در کتابی نوشته می‌شود و نه در دانشگاهی تدریس.


دخترم ، ای دلیل تمام شادی‌هایِ بی دلیل!

تا می‌توانی تجربه کن. اما یادت باشد، در بعضی کارها، هیچ راه برگشتی نیست. حواست باشد، که نه محافظه کار و ترسو باشی، و نه بی‌محابا دل به دریا بزنی.
گاهی با صدای بلند بخند. پاهایت را در حوضِ یک پارک فرو کن و بگذار این‌بار، بوسه‌ی ماهی‌ها، پاهایت را قلقلک بدهد. نترس از نگاهِ آنانی که بلند خندیدن، نجابتت را در نگاهشان بخشکاند. دشمنانِ شادی و خنده، نجابتت را در اسارتت می‌دانند. اسیرِ باورهای هیچکس نشو و همانگونه باش که باورش داری.
نجیب باش! و نجیبانه بخند و شادی کن. تو را به خدا، اینقدر از چشمانت ماتم و اندوه نبارد… گاهی هم لباس های رنگی بپوش. نقاشیِ دنیا را ببین، بال‌های پروانه‌ها را، رنگین‌کمانی را که باران آورده… خدا، رنگ‌ها را دوست دارد.


دخترم، ای وجودت تمامِ خوبی‌ها!

لباست را تنها صدفی بدان که مرواریدی همچو تو را در بر گرفته است، نه بیشتر و نه کمتر. اسیرِ لباس نباش، تنگ کردنِ دکمه‌ی بلوزت، فقط قفست را تنگ‌تر می‌کند و روحت را اسیرتر. برای آزادی‌ات، روسری‌ات را عقب می‌زنی و باز بیشتر اسیرِ جسمت می‌شوی… و هیچ‌وقت هم فکر نکن، که سانت‌های بیشترِ لباسِ تو، نشانه‌ی پاکی و نجابتِ بیش‌ترِ توست. همانقدر بپوش که پوشیده باشی. نه کمتر و نه بیشتر. نجابتِ تو، چشم‌ها و قلبِ نجیبِ توست. لباسِ تو، تو را از قفسِ جسم می‌رهاند.

گاهی به سوراخ‌های جورابت بخند و باز پایت کن. گاهی دست هایت را باز کن و بی‌هدف، رویِ لبه‌ی جدول قدم بزن. بی آنکه به مقصد بیاندیشی. باران که بارید، خیس شو. چتری از باران بساز، و بخند به نگاه‌های متعجب آدم‌هایی که زیرِ سایه بان پناه گرفته‌اند. بخند به چترِ بارانی‌ات! گاهی در خلوتِ خودت، برایِ خودت آرایش کن. گوشواره‌ی آویز گوش‌ات کن و به قیافه‌ی خودت از ته دل بخند. و خودت را بی‌دلیل دوست بدار. گاهی هم، نه برایِ دیگران، که برایِ خودت، زیبا باش.


دختر نازنینم!

گاهی خودت باید تکیه‌گاه باشی… همانطور که روزی تکیه‌گاه فرزندانت خواهی شد. گاهی، تو، تکیه‌گاهِ مردت باش… گاهی هم بگذار او، روی شانه‌هایت گریه کند. گاهی هم تو آرامشش‌اش باش. چه اشکالی دارد؟ گاهی هم تو مرد باش. گاهی تو برای آشتی پیش‌قدم شو. گاهی تو اول ببخش. گاهی تو اول سلام کن.گاهی یک مرد، با تمامِ مردانگی‌اش، همچون یک کودک، به تکیه گاهِ محکمِ تو نیاز دارد. گاهی هم، تو مردِ مردت باش.

گاهی تو انتخاب کن. همیشه که نباید انتخاب شوی. این را تو همیشه خواستی، که همیشه، این تو باشی، که انتخاب می‌شوی. تو بودی که در گوش‌ات خواندند که انتخاب کردن برایت کسرِ شان است، و با انتخاب شدن عزیزتر خواهی‌شد. گاهی هم تو با تمامِ ظرافتِ زنانه‌ات، مردت را مهمان کن. تو حساب کن. اینگونه، او هم خود را مردِ زندگی‌ات خواهد یافت، و نه دیواری برایِ تکیه دادنِ تو! این‌گونه، عزیزتری…گاهی، تو اول بخواه، تو اول مهر بورز، تو اول بساز.



دخترم ای خورشید زندگیم!

آدم‌ها را نه از آنچه می‌خواهند ببینی، بلکه از آن‌چیزی بشناس که نمی‌خواهند تو به آن پی ببری. چگونه به چشم‌هایت اعتماد می‌کنی؟ وقتی آسمان را با چشمانت، آبی می‌بینی، و میدانی آبی نیست. و وقتی آبِ دریا را آبی رنگ می‌کنی و می‌دانی، مشتی از آن آب که برداری، آب، بی‌رنگ است.
بهترین چیز‌هایِ دنیا نه دیدنی هستند و نه شنیدنی. واقعی‌ترین دوستت دارم‌ها، هیچ‌وقت به زبان آورده نمی‌شوند. حقیقی‌ترین احساس‌ها، در پنهان‌ترین پستویِ قلبِ آدم‌ها پنهان است، همچون یک گنج. و اگر در جست‌وجویِ گنجی، بدان که، عظیم‌ترین گنج‌ها نه در قصرهای باشکوه، که در خراب‌ترینِ خرابه‌ها مدفون است. همیشه قصرها اولین جایی هستند که غارت می‌شوند. قصرهایِ زیبا، یا پیش از این غارت شده‌اند، یا غارت خواهند شد. گاهی، حقیقتی را از پشتِ ناگفته‌ها دریاب.

 

دختر مهربان و نجیبم!

ستاره‌ی کم نورِ آسمان را ببین… هیچ چشمی خیره به آن نمی‌نگرد. تمامِ چشم‌ها خیره به آن ستاره‌ی پر نوری‌ست، که برایشان چشمک می‌زند! انگار یادشان رفته، کم‌نوریِ یک ستاره، نه از کوچکیِ آن، که گاهی از فاصله‌ی زیادِ آن‌هاست. و آن‌ها، تا آن ستاره‌ی نجیب، میلیاردها سالِ نوری، فاصله کم دارند! وقتی که برسند، خواهند فهمید، که خورشیدِ آدم‌ها، تنها، نزدیک‌ترین ستاره است. و نه بزرگ‌ترین.
تو محدود به نزدیک‌ترین‌ها نیستی. تو محکوم به اطرافیان نیستی. گاهی برای رسیدن به ستاره‌ات، میلیاردها سالِ نوری را طی کن… حرکت کن! تو یک انسانی. نه یک درخت!

 

دختر دوست‌داشتنی ام!

تو برای تنها بودن آفریده نشده‌ای، تنهایی‌ات را اما دوست بدار. و هیچ‌گاه تنهایی‌ات را ارزان نفروش… پیش‌فروش‌اش نکن، فصل‌اش که برسد، به قیمت می‌خرند. و بدان، شیشه‌ها، هر چه ناپاک‌تر باشند، بهتر دیده می‌شوند. و شیشه‌های پاک، اصلا به چشم نمی‌آیند.

کسی را دوست بدار، که تو را نه بخاطرِ آنچه به نظر می‌آیی، که برایِ آنچه به نظر نمی‌آیی، دوست بدارد.

و در تاریک‌ترین لحظه‌هایِ تنهایی‌ات،
همیشه به یاد داشته باش که اگر هیچ‌کس نیست، خدا که هست…

و همیشه‌ی همیشه، مراقب خودت باش.

 

دخترم، می‌دانم که چیزِ زیادی نمی‌دانم،
حرف‌هایم را، تنها، نشانی از آن بدان، که با تمامِ نفهمی‌هایم، و با تمام وجودم دوستت دارم.


 

 


تاریخ : 31 شهریور 1393 - 01:47 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1000 | موضوع : وبلاگ | 18 نظر

رنگ انگشتی

سلام دختر نازم بالاخره تونستم عکسهای نقاشی کردن با آب رنگ و رنگ انگشتیتون رو آپلود کنم...هوراااااااااااااا

 

 

این عکس مال اردیبهشت ماهه... داری با هیجان واسه ی پارسا از ایده ی نقاشی که میخوای بکشی حرف میزنی


نقاشی اول وسطش آرم الله رو کشیدی... گفتی مامان یه دریا کشیدم که تو آسمونش الله نوشته.


اینجا داری به پارسا یاد میدی که رنگ بسازه.اونم که بدجور از خجالت رنگا دراومد!!


و همیشه آخر کار، عاشق اینی که صورت و گاهی دست و پاتو رنگ کنی

friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com friend - emoticonswallpapers.com


تاریخ : 07 شهریور 1393 - 07:22 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1796 | موضوع : وبلاگ | 19 نظر

روزت مبارک دخترم

 

 

 

دختران فرشتگانی هستند از آسمان

برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان



 

friend - emoticonswallpapers.com پارمیس عزیزم

بهترین دختر دنیا و امید حیات من

با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . .

روزت مبارک


تاریخ : 05 شهریور 1393 - 22:32 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1200 | موضوع : وبلاگ | 14 نظر

نقاشی

http://zibasaz.niniweblog.com/

دختر هنرمندم این پست عکس چند تا از نقاشی های خوشگلته


 

مزرعه گندم و مترسک


 

قالیچه!


4فصل - این نقاشیت مال تابستان دو سال پیشه

 

نقاشی های بالا رو وقتی کلاس خاله مریم میرفتی کشیدی.البته تعدادنقاشیهات خیلی زیادن. فعلا واسه ی نمایشگاه دادم. ایشالا عکس اونا رو هم میذارم واست

و نقاشی های زیر مال تابستون امساله که کلاس نقاشی کانون رو میری:


کلی دیگه عکس دارم که واست تو پست های دیگه میذارم

پارمیس به معنای واقعی اسمت، بهشت هستی...

بهشتی که خدای مهربون بهم هدیه داده. خدایا ازت ممنونم


تاریخ : 28 مرداد 1393 - 18:02 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 2030 | موضوع : وبلاگ | 35 نظر

چادگان

 

سلام به فرشته ی ناز و دوست داشتنی خودم

 

 

عروسک ناز مامان. دو روز تعطیلات عید فطر رو رفتیم چادگان.

خیلی بهتون خوش گذشت خدا رو شکر.

انگار با همه ی سلولهای بدنت هوای خنک و تمیز اونجا رو استنشاق میکردی.

میگفتی مامان اینجا بهشته ها.... باور کن!

الهی مامان فدای اون روح پاک و حساست بشه...

اینم چند تا عکس از اون دو روز ( البته باید بگم همه ی عکسها رو هم خودت مکان و زاویه و ژست و .... رو تعیین میکردی! آخه بر عکس پارسا که از عکس گرفتن فراریه ، تو عاشقشی!!) :

رنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه ها

رنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه هارنگ Pkstles پروانه ها پروانه ها پروانه ها

چقدر این درختا بلندن مامان.... میشه یجوری عکس بگیری که معلوم بشه قدشون چقدره؟!

розовая линеечка

розовая линеечка

اینجا منتظریم تا نوبتمون بشه و بریم قایق سواری.

با اینکه تو از همه بیشتر ذوق داشتی که سوار بشی ولی به محض حرکت کردن ترسیدی و به گریه افتادی، که فهمیدم از صدای موتور قایق ترسیدی!! و از اون آقا خواستم قایق رو خاموش کنه روی آب و بکم نگاش کردی و خیالت راحت شد و دوباره حرکت کردیم. البته بدون حرکات نمایشی!!

 

 

 

ااین دو تا عکس خیلی خوشگل رو هم با دستای کوچولوت انداختی...

 

تو یه رویای عجیبی ......

یه ستاره ......

یه نشونی ......


تاریخ : 17 مرداد 1393 - 00:53 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1380 | موضوع : وبلاگ | 50 نظر

این روزهای پارمیس (3)

 

خمیربازی

فرشته ی ناز مامان اینم چند تا از عکسهای خمیر بازی شما:

اینجا بهم گفتی: کیک به شکل گل برای تولد مامان گلم درست کردم! عاشقتم بخدا عروسک من サンリオ のデコメ絵文字

اینجا هم مشغول دیدن سی دی آریا هستید. پارسا اصرار کرده آجی رو پای من بخواب و ببین

ادامه مطلب...
تاریخ : 27 تیر 1393 - 00:09 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1943 | موضوع : وبلاگ | 39 نظر

این روزهای پارمیس (2)

لگو بازی

عروسک خوشگل مامان دختر مهربونم، واقعا یه خواهرمهربون و ناز واسه داداشی هستی.

روزها خیلی فشنگ و با حوصله با داداشی و لگوهاش بازی میکنی و بیشتر آموزشش هم میدی!! مثلا حروف انگلیسی و رنگها رو...

این بازی رو هم وقتی دوسال و نیمت بود واست خریدم و از همون موقع خیلی باهاش بازی میکردی.و کلمات انگلیسی رو کار میکردی باهاش.

یه مدت که داداشی کوچیکتر بود باهاش بازی نمیکردی مبادا که مهره هاشو پارسا توی دهنش بکنه...الهی من فدای اون درک و شعورت برم.

 

اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش
اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش
تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر یک آسمان دل را به قسط عشق بردارم
میان عشق و زیبایی     

     تو را من دوست می دارم 


تاریخ : 11 تیر 1393 - 00:50 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1536 | موضوع : وبلاگ | 34 نظر