خورشید خانم خونه ما ؛  پارمیس

خورشید خانم خونه ما ؛ پارمیس جان تا این لحظه 11 سال و 8 ماه و 25 روز سن دارد

نه اشتیاق به گل دارم،نه میل بهار

 

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش گم میشد در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما

تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او

با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او

دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی

شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

 

12 فروردین عزیزی رو از دست دادیم....

مهربونترین مادربزرگ دنیا رو....

عزیزم از اول عید از همه میپرسید 13 بدر من رو کجا میرید؟!! غافل از اینکه همون روز میبریمش خونه جدیدش... خدایا دلم داره میترکه از غصه.......

 

کاش امشب تو بودی و دلداری ام میدادی....

کاش امشب بودی.... بودی تا سرم را بر شانه هایت گذارم و آرام گیرم

کاش بودی تا دستهایم را در دستهای گرمت بفشاری و اشکهایم را از گونه ام پاک کنی

دوست دارم تو را در آغوشم بگیرم و گریه کنم! کجایی که دلم هوایت را کرده است! کاش می توانستم ........

 

خوابیدی بدون لالایی و قـــــــــصه *** بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمیـــــــــبینی *** توی خواب گلای حسرت نمی چیـنی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه *** جای سیلی های باد روش نمیمونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونـــــی *** یا با تردید که بری یا که بمونی

 

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی *** قانونه جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی *** تو، تو جنگل نمیتونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه *** اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم می بینمت یه روز دوباره *** توی دنیایی که آدمک نداره


تاریخ : 18 فروردین 1393 - 06:36 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 634 | موضوع : وبلاگ | 28 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام
(بعد از تائید منتشر خواهد شد)